پایگاه خبری-تحلیلی"ترازیابی"                
جمعه 01 بهمن 1395 ساعت 07:07

نقش معاشرت با صالحان را در تربیت بیان کنید؟
از عواملى که براى اصلاح و تربیت به آن توجه شده است، معاشرت با صالحان و نیکان است. ما در متون اسلامى بابى داریم با عنوان مجالست. تأثیر مجالست، هم در جهت مثبت و هم در جهت منفى است. مجالست [با] صالحان آثار نیک و مجالست [با] بدان آثار سوء فوق العاده دارد. این امر اجتناب ناپذیر است؛ یعنى انسان، وقتى که مى خواهد با کسى معاشرت بکند [و تصمیم گرفت] از او اثرى نگیرد، باز کم و بیش اثر مى پذیرد. پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: «اَلمَرْءُ عَلى دینِ خَلیلِهِ؛ هرکسى به دین دوستش است. مقصود این است که شما اگر کسى را دوست و خلیل بگیرید، با کسى دوست بشوید، دین او را هم پذیرفته اید.
در نهج البلاغه تعبیرى است به این صورت: «مُجالَسةُ اَهلِ الهَوى مُنساةٌ لِلایمانِ؛ نشست و برخاست کردن با مردم هواپرست و غافل از خدا، فراموشى ایمان است. ایشان مى فرمایند: هم نشینى با هواپرستان، فراموش خانه ایمان است؛ یعنى انسان آن جا که برود، اصلاً ایمان را فراموش مى کند. در یکى از آیات قرآن، در سوره طه و ظاهرا خطاب به موسى بن عمران مى فرماید: «فَلا یَصُدَّنَّکَ عَنها مَن لایُؤمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَردى».1 به موسى بعد از پیغمبرى هشدار مى دهد که مردم بى ایمان مانع تو نشوند. این مانعیت غیر از مانعیت زورى و جبرى است که مثلاً فرعون به زور نگذارد تو کارت را بکنى. چون دنبالش چنین مى آید: «وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَتَرْدى»؛ اى موسى! بى ایمان ها تو را از راه به در نکنند که تو هم دنبال هوا بروى و هلاک بشوى. از این آیه استنباط کرده اند که هشدارى به موسى داده اند که مواظب و مراقب تأثیر سوء آدم هاى بد باش. البته معنایش این نیست که از آدم هاى بد کناره بگیر (پس کى را دعوت بکند؟!)، بلکه توجه دادن به آثار بد معاشرت با آدم هاى بد است. بنابراین، این انسان در معاشرت (باید حق انتخاب داشته باشد). این معاشرت اخلاقى غیر از معاشرت معلّم است با متعلّم و غیر از معاشرت مربّى با زیردست خودش است. مقصود، انس گرفتن است. هرکسى در دنیا رفیق دارد، رفیقى که با او انس دارد و معاشر است و باید هم انسان رفیق داشته باشد. انسان براى تربیت و اخلاق خودش در معاشر و انیس و رفیق هم باید [حق] انتخاب داشته باشد.2
پی نوشتها:
1 . طه: 16. پس هرگز نباید کسى که به آن ایمان ندارد و از هوس خویش پیروى کرده است، تو را از [ایمان به] آن باز دارد که هلاک خواهى شد.
2 .تعلیم و تربیت در اسلام، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 387 و 388.
www.irc.ir
 
نقش تربیتى ازدواج را بیان کنید؟
چرا در اسلام ازدواج با اینکه از مقوله لذّات و شهوات است، یک امر مقدس و یک عبادت تلقّى شده [است]. یکى از علل آن این است که ازدواج، اولین قدمى است که انسان از خودپرستى و خوددوستى به سوى غیردوستى برمى دارد. تا قبل از ازدواج، فقط یک من وجود داشت و همه چیز براى من بود. اوّلین مرحله اى که این حصار شکسته مى شود؛ یعنى یک موجود دیگرى هم در کنار این من قرار مى گیرد و براى او معنى پیدا مى کند، زحمت مى کشد، خدمت مى کند، نه براى من، بلکه براى او، در ازدواج است. بعد که داراى فرزندان مى شود، دیگر او، اوها مى شود و گاهى آن چنان اوها مى شود که کم کم این من بیچاره فراموش مى شود و همه اش مى شود او و اوها، و این ها قدم هاى اولى است که انسان از حالت منى و خودخواهى خارج مى شود و به سوى غیردوستى مى رود و او هم مورد توجهّش قرار مى گیرد.
تجربه هاى خیلى قطعى نشان داده است که افراد پاک مجرد، براى اینکه بیشتر به اصلاح نفس خودشان برسند، به این عنوان و به این بهانه، ازدواج نکرده اند و یک عمر مجاهده نفس کرده اند. اولاً [بیشترشان] در آخر عمر پشیمان شده اند و به دیگران گفته اند ما این کار را کردیم، شما نکنید و ثانیا با اینکه واقعا ملاّ بودند، در فقه و اصول مجتهد بودند، حکیم و فیلسوف بودند، عارف بودند، تا آخر عمر و مثلاً در هشتاد سالگى باز یک روحیه بچگى و جوانى و یک خامى هایى در این ها وجود داشته است. مثلاً یک حالت سبکى خاصى که گاهى یک جوان دارد، همان حالت در این آدم هشتاد ساله هست و این نشان مى دهد که یک پختگى هست که این پختگى جز در پرتو ازدواج و تشکیل خانواده پیدا نمى شود. در مدرسه پیدا نمى شود، در جهاد نفس پیدا نمى شود، با نماز شب پیدا نمى شود، با ارادت به نیکان هم پیدا نمى شود. این را فقط از همین جا باید به دست آورد. بنابراین، هیچ وقت نمى شود که یک کشیش، یک کاردینال به صورت یک انسان کامل در بیاید، اگر واقعا در کاردینالى خودش صادق باشد.
من نمى دانم آن دو پیغمبرى که قرآن آن ها را حصور مى نامد، نقص عضوى و جنسى داشته اند یا (علت دیگرى در کار بوده است). عده اى صریحا مى گویند: حضرت عیسى در خیلى جنبه ها از خیلى پیغمبران برتر و بالاتر بوده. در عین حال این نقصى است براى او و (براى حضرت یحیى)؛ یعنى عیسى با پیغمبرى که مزایاى او را داشته و این را نداشته، فرق مى کند. آن پیغمبر از او کامل تر بوده است. عامل تشکیل خانواده که خود یک عامل اخلاقى است... و این، یکى از علل تقدّس ازدواج در اسلام است، عاملى است که جانشین نمى پذیرد.
منبع : تعلیم و تربیت در اسلام، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 397 ـ 399.
 
نسل جوان به چه طبقه اى گفته مى شود و چگونه باید با این نسل ارتباط داشت؟
وقتى که مى گوییم نسل جوان، مقصود حتما طبقه جوان نیست. مقصود طبقه اى است که در اثر تحصیلات و آشنایى با تمدن جدید، داراى طرز تفکر مخصوصى است. خواه پیر باشد یا جوان. اکثریت این طبقه را البته جوانان تشکیل مى دهند. پس مى گوییم نسل جوان، ولى بسیار پیرها هستند که طرز تفکر جدید دارند. بسیار جوان ها هستند که طرز تفکرشان مثل پیرها و مردم قرون گذشته است. به هر حال، مقصود طبقه اى است که حامل طرز تفکر مخصوصى است و رو به افزایش است و پیر و جوان آینده، داراى این طرز تفکر خواهند بود و اگر خداى نخواسته، فکرى براى هدایت و رهبرى این نسل نشود، آینده به کلى از دست خواهد رفت.
این مسئله در کشور ما مسئله اى با اهمیت است. البته در دیگر کشورهاى اسلامى هم بوده و هست، ولى آنها قبل از ما به فکر افتادند و این مسئله را به صورت جدّى طرح کردند. ما هنوز این مسئله را جدى نگرفته ایم. نسل جوان در نظر ما، صرفا یعنى یک نسل هواپرست و شهوت پرست [است] و خیال مى کنیم با اینکه به آنها دهن کجى بکنیم و چهارتا متلک روى منبر به آنها بگوییم و فحش بدهیم، به [نظر] خودمان آنها را هو بکنیم و مستمعین ما بخندند، کار درست مى شود. این کارها لالایى است، براى آن است که شما در خواب بمانید و در فکر چاره نیفتید و یک وقت بیدار بشوید که کار از کار گذشته است.1
ابتدا باید نسل جوان را بشناسیم. نسل جوان ما مزایا و عیب هایى دارد؛ زیرا این نسل نوعى ادراکات و احساسات دارد که در گذشته نبود و از این جهت باید به او حق داد. در عین حال یک انحراف فکرى و اخلاقى نیز دارد. باید آن ها را نیز شناخت و چاره کرد. چاره کردن این انحرافات بدون در نظر گرفتن مزایا و بدون احترام گذاشتن به آنها میسر نیست. اگر بخواهیم به این امور بى اعتنا باشیم، محال است که بتوانیم جلوى انحرافات فکرى و اخلاقى نسل آینده را بگیریم. روشى که فعلاً ما در مقابل این نسل پیش گرفته ایم، روش دهن کجى و انتقاد صرف و مذمت است. دائما فریاد ما بلند است که سینما این طور، تئاتر این طور، مهمان خانه هاى شمیران و تهران این طور، رقص چنین، استخر چنان،2 دائما واى واى مى کنیم که درست نیست. باید براى این انحراف ها فکر اساسى کرد.3
1 . ده گفتار، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 205 و 206.
2 . نظر علامه شهید مرتضی مطهری(ره) در زمینه سینما و تئاتر پیش از انقلاب است.
3 . ده گفتار،علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 212 و 213.
www.irc.ir
 
دیدگاه بزرگان درباره کار چیست؟
شعرى از ناصر خسرو است (خیال نکنید که ادباى ما به این مسائل توجّه نداشته اند و همه را دیگران گفته اند) که مى گوید:
چو مرد باشد پرکار و بخت باشد یار
زخاک تیره نماید به خلق زرّ عیار
فلک به چشم بزرگى کند نگاه در آنک
بهانه هیچ نیارد ز بهر خردى کار
بزرگ باش و مشو تنگدل ز خردى کار
که سال تا سال آرد گلى زمانه ز خار
طبیعت یک سال طول مى کشد تا از یک خار، گلى به وجود آورد؛ یعنى این درس را از روزگار بیاموز.
بزرگ حصنى دان دولت و دَرَش محکم
به عون کوشش بر دَرَش مرد یابد بار
ز هر که آید کارى در او، پدید بود
چنان کز آینه پیدا بود تو را دیدار
مى خواهد بگوید هرکسى هنرش از چهره اش پیدا است، بعد در مذمّت بى کارى و بى عارى شعر خوبى دارد؛ مى گوید:
شراب و خواب و کباب و رَباب، ترّه و نان
هزار کاخ فزون کرد با زمى هموار
در مجله «بهداشت روانى» خواندم که پاستور، دانشمند معروف، گفته است: «بهداشت روانى انسان در لابراتوار و کتاب خانه است.» مقصودش این است که بهداشت روانى انسان به «کار» بستگى دارد و انسان بى کار خودبه خود بیمار مى شود. من اینجا نوشته ام که اختصاص به لابراتوار و کتاب خانه ندارد. همه کارهایى که مى تواند انسان را عمیقا جذب کند و فکر را بسازد، خوب هستند.
در همان مجلّه از ولتر نقل کرده بود که مى گفته است: «هر وقت احساس مى کنم که درد و رنج بیمارى مى خواهد مرا از پاى در آورد، به کار پناه مى برم. کار بهترین درمان دردهاى درونى من است.» در کتاب «اخلاق» ساموئل اسمایلز نوشته بود: «بعد از دیانت، مدرسه اى براى تربیت انسان بهتر از مدرسه کار ساخته نشده است.» از بنیامین فرانکلین نیز نقل کرده بود که: «عروس زندگى کار نام دارد. اگر شما بخواهید داماد این عروس بشوید [یعنى شوهر این عروس بشوید]، فرزند شما «سعادت» نام خواهد داشت.
پاسکال هم گفته است: «مصدر کلّیه مفاسد فکرى و اخلاقى، بى کارى است. هر کشورى که بخواهد این عیب بزرگ اجتماعى را رفع کند، باید مردم را به کار وادارد تا آن آرامش عمیق روحى که عدّه معدودى از آن آگاهند، در عرصه وجود افراد برقرار شود.» و سقراط گفته است: «کار، سرمایه سعادت و نیک بختى است».
منبع : تعلیم و تربیت در اسلام، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 428 ـ 430.
 
دیدگاه اسلام درباره طلاق چیست؟
اسلام با طلاق سخت مخالف است. اسلام مى خواهد تا حد امکان، طلاق صورت نگیرد. اسلام، طلاق را به عنوان یک چاره جویى به مواردى که چاره منحصر به جدایى است، تجویز کرده است. اسلام، مردانى را که مرتب زن مى گیرند و طلاق مى دهند و به اصطلاح «مطلاق» مى باشند، دشمن خدا مى داند.
در کافى مى نویسد: «رسول خدا به مردى رسید و از او پرسید: با زنت چه کردى؟ گفت: او را طلاق دادم. فرمود: آیا کار بدى از او دیدى؟ گفت: نه، کار بدى هم از او ندیدم. قضیه گذشت و آن مرد بار دیگر ازدواج کرد. پیامبر از او پرسید: زن دیگر گرفتى؟ گفت: بلى. پس از چندى که باز به او رسید، پرسید: با این زن چه کردى؟ گفت: طلاقش دادم. فرمود: کار بدى از او دیدى؟ گفت: نه، کار بدى هم از او ندیدم. این قضیه نیز گذشت و آن مرد نوبت سوم ازدواج کرد. پیامبر اکرم از او پرسید: باز زن گرفتى؟ گفت: بلى، رسول الله! مدتى گذشت و پیامبراکرم صلى الله علیه و آله به او رسید و پرسید: با این زن چه کردى؟ گفت: این را هم طلاق دادم. فرمود: بدى از او دیدى؟ گفت: نه، بدى از او ندیدم. رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند دشمن مى دارد و لعنت مى کند مردى را که دلش مى خواهد مرتب زن عوض کند و زنى را که دلش مى خواهد، مرتب شوهر عوض کند.
به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله خبر دادند که ابوایوب انصارى تصمیم گرفته زن خود ام ایوب را طلاق دهد. پیامبر که ام ایوب را مى شناخت و مى دانست طلاق ابوایوب براساس یک دلیل صحیحى نیست، فرمودند: «اِنَّ طَلاقَ اُمُّ اَیُّوبَ لَحوُبِ»؛ یعنى طلاق ام ایوب، گناه بزرگ است. [همچنین] پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: جبرئیل آن قدر به من درباره زن سفارش و توصیه کرد که گمان کردم طلاق زن جز در وقتى که مرتکب فحشاى قطعى شده باشد، سزاوار نیست. امام صادق علیه السلام از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل کرده که فرمود: «چیزى در نزد خدا محبوب تر از خانه اى که در آن پیوند ازدواجى صورت گیرد، وجود ندارد و چیزى در نزد خدا مبغوض تر از خانه اى که در آن خانه، پیوندى با طلاق بگسلد، وجود ندارد.» امام صادق علیه السلام آن گاه فرمود: «اینکه در قرآن نام طلاق مکرر آمده و جزئیات کار طلاق مورد عنایت و توجه قرآن واقع شده، از آن است که خداوند، جدایى را دشمن مى دارد».
طبرسى در مکارم الاخلاق از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل کرده است که فرمودند: «ازدواج کنید، ولى طلاق ندهید؛ زیرا عرش الهى از طلاق به لرزه در مى آید.» امام صادق علیه السلام فرمودند: «هیچ چیز حلالى مانند طلاق مبغوض و منفور پیشگاه الهى نیست. خداوند مردم بسیار طلاق دهنده را دشمن مى دارد».
اهل [سنّت] نیز نظیر اینها را روایت کرده اند. در سنن ابوداود از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله نقل مى کند: «ما اَحَلَّ اللّه شَیئا اَبغضَ اللّهِ مِنَ الطَّلاقِ»؛ یعنى خداوند چیزى را حلال نکرده که در عین حال آن را دشمن داشته باشد مانند طلاق. مولوى در داستان معروف موسى و شبان، به همین حدیث نبوى اشاره مى کند، آنجا که مى گوید:
تا توانى پا منه اندر فراق
اَبغَضُ الاَشیاءِ عِندى اَلطَّلاق
آنچه در سیرت پیشوایان دین مشاهده مى شود این است که تا حدود امکان از طلاق پرهیز داشته اند و از سوى آنها بسیار به ندرت صورت گرفته است و هر وقت صورت گرفته، دلیل معقول و منطقى داشته است.
مثلاً امام باقر علیه السلام زنى اختیار مى کند و آن زن خیلى مورد علاقه ایشان واقع مى شود. در جریانى امام متوجه مى شود که این زن «ناصبیه» است؛ یعنى با على ابن ابى طالب علیه السلام دشمنى مى ورزد و بغض آن حضرت را در دل مى پروراند. امام او را طلاق داد. از امام پرسیدند تو که او را دوست داشتى، چرا طلاقش دادى؟ فرمود: نخواستم قطعه آتشى از آتش هاى جهنم در کنارم باشد.
منبع : نظام حقوق زن در اسلام، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 303 ـ 305.
 
اسلام براى جلوگیرى از طلاق مکرر چه تدبیرى به کار برده است؟
یکى از تدابیر اسلام براى جلوگیرى از طلاق که از طریق عاطفه به کار برده و در حقیقت، نوعى مجازات است، قانون محلل است. اگر مردى، زن خود را طلاق داد و بعد در «عدّه» رجوع کرد یا بعد از انقضاى عده، با او ازدواج کرد، آن گاه باردیگر او را طلاق داد و باز در عده رجوع کرد یا بعد از انقضاى عده، با او ازدواج کرد، سپس براى نوبت سوم، طلاق را تکرار کرد، دیگر حق ندارد براى بار چهارم با آن زن ازدواج کند؛ مگر آنکه آن زن با مرد دیگرى ازدواج کرده باشد و آن ازدواج به طور طبیعى منجر به طلاق یا فوت زوج شده باشد. آن ازدواج دیگر، قطعا باید دایم باشد، نه موقت. باید عادى و طبیعى هم باشد؛ یعنى نمى توانند از اول به شرط طلاق ازدواج کنند. همچنین باید زن با شوهر جدید هم بستر شده باشد.
در آیه 229 سوره مبارکه بقره مى فرماید: «طلاق فقط دوبار است. سپس یا به شایستگى نگه داشتن و یا به نیکى رها کردن».
قرآن [پس از آن] توضیحى درباره مهر مى دهد که مرد حق ندارد از مهر، چیزى پس بگیرد مگر به عنوان خلع. آن گاه مى گوید: «اگر نوبت سوم، آن زن را طلاق داد، دیگر آن زن بر آن مرد حلال نمى شود تا آن زن با مرد دیگرى ازدواج کند. اگر آن مرد دیگر آن زن را طلاق داد، مانعى نیست که زن و مرد اول، بار دیگر ازدواج کنند به شرط آنکه گمان ببرند حدود خدا را به پا مى دارند و به شرایط عمل مى کنند. اینهاست مقررات و حدود الهى، براى مردمى که مى دانند».
از امام هشتم درباره فلسفه این حکم پرسش شد که به چه علت اگر مردى سه بار زن خویش را طلاق داد، دیگر آن زن بر او حرام است مگر آنکه مرد دیگرى با آن زن ازدواج کند و طلاق دهد یا بمیرد؟ امام فرمود: «براى اینکه آن مرد سه بار در کارى وارد شد که مورد کراهت خداوندى است. خداوند به این سبب این مجازات را مقرر کرد که مردم طلاق را سبک نشمارند و زنان را آزار نرسانند؛ یعنى بدانند مانند جامه اى نیست که مرد هرساعتى خواست، آن را بپوشد و هر ساعتى خواست، آن را بکند».1
اکنون، یا باید نظر کلیساى کاتولیک را [پذیرفت] که چون ازدواج، پیمان مقدسى است، طلاق به هیچ وجه نباید در کار باشد. یا نقطه مقابل آن را قبول [کرد]؛ یعنى طلاق را آن قدر سبک بشماریم که در هر شرایطى این پیمان، قابل فسخ باشد و عملاً هر مرد و هر زن در طول عمرش ده ها بار ازدواج کند و طلاق بدهد و طلاق بگیرد؛ آن چنان که در زندگى هنرپیشگان هالیوود دیده مى شود. [از سویى ]جلو طلاق را به کلى نباید گرفت و [از سوى دیگر،] با زور هم نمى توان اجتماع خانوادگى را که یک اجتماع طبیعى و عاطفى است، حفظ کرد.
قانون محلل در جلوگیرى از طلاق تأثیر بسزایى داشته و همواره به شکل یک تهدید دردناک جلو چشم مردان بوده است. مردانى که یک درصد احتمال مى داده اند که به سراغ زن اول خود خواهند رفت، از مبادرت به طلاق سوم خوددارى کرده اند و به همین دلیل است که بسیار کم اتفاق افتاده است که چنین نیازى پیدا شود و کار به محلل بکشد. هرکدام از ما در طول عمر خود، طلاقى را که نیاز به محلل پیدا کرده باشد [یا اصلاً] سراغ ندارد یا اگر سراغ داشته باشد، حتما از یک واقعه و دو واقعه [بیشتر نیست]. کدام مجازات است که این قدر قدرت جلوگیرى داشته باشد.
www.irc.ir
 
حقیقت مهریه در اسلام چیست؟
به عقیده ما، پدیدآمدن مهر، نتیجه تدبیر ماهرانه اى است که در متن خلقت و آفرینش براى تعدیل روابط زن و مرد و پیوند آنها به یکدیگر به کار رفته است.
مهر از آنجا پیدا شده که در متن خلقت، نقش هر یک از زن و مرد در مسئله عشق مغایر نقش دیگرى است. قانون خلقت، جمال و غرور و بى نیازى را در [نهاد] زن و نیازمندى، طلب، عشق و تغزل را در [نهاد] مرد قرار داده است. ضعف زن در مقابل نیرومندى بدنى به همین وسیله [مَهر] تعدیل شده است و همین [علت] موجب شده که همواره مرد از زن خواستگارى مى کرده است.
مهر، با حیا و عفاف زن یک ریشه دارد. زن با الهام فطرى دریافته است که عزت و احترام او به این است که خود را رایگان در اختیار مرد قرار ندهد.
مهر، ماده اى است از یک آیین نامه کلى که طرح آن در متن خلقت ریخته شده و با دست فطرت تهیه شده است.
قرآن کریم با لطافت و ظرافت بى نظیرى مى گوید: «وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً؛ یعنى کابین زنان را که به خود آنها تعلق دارد و عطیه و پیشه کشى است از جانب شما، به خودشان بدهید.
قرآن کریم در این جمله کوتاه به سه نکته اساسى اشاره کرده است: اولاً با نام «صدقه» یاد کرده است، نه با نام مهر. «صدقه» از ماده «صَدَق» است و بدان علت به مهر، «صداق» یا «صدقه» گفته مى شود که نشانه راستین بودن علاقه مرد است.
دیگر اینکه با ملحق کردن ضمیر «هُنَّ» به این کلمه، مى خواهد بفرماید که مهریه به خود زن تعلق دارد، نه به پدر و مادر. سوم اینکه با کلمه «نحله» کاملاً تصریح مى کند که مهر هیچ عنوانى جز عنوان تقدیمى و پیش کشى و هدیه ندارد.
منبع: نظام حقوق زن در اسلام، علامه شهید مطهری(ره)، صص 231 ـ 236.
 
آیا چند شوهرى، سابقه اى داشته است؟
چند شوهرى؛ یعنى اینکه یک زن در آن واحد، بیش از یک شوهر داشته باشد. ویل دورانت مى گوید: «این کیفیت در قبیله تودا و برخى از قبایل تبت مشاهده مى شود» در صحیح بخارى از عایشه نقل است که در جاهلیت عرب، چهار نوع زناشویى وجود داشته است. یک نوع همان است که امروز معمول و جارى است که مردى به وسیله پدر دختر، از دختر خواستگارى مى کند و پس از تعیین مهر، با او ازدواج مى کند. فرزندى که از آن دختر پیدا مى شود، از لحاظ تعیین پدر، تکلیف مشخصى دارد.
نوع دیگر این بود که مردى در ایام زناشویى، خود وسیله زناشویى [همسر خویش] را با مرد دیگرى براى یک مدت محدود فراهم مى کرد تا از او براى خود نسل بهترى به وجود آورد. به این ترتیب که آن مرد از زن خود کناره گیرى مى کرد و به زن خود توصیه مى کرد که خود را در اختیار فلان شخص معین بگذارد و تا وقتى که از آن مرد آبستن نمى شد، به کناره گیرى خودش ادامه مى داد. همین که روشن مى شد آبستن شده است، با او نزدیکى مى کرد. این کار را در مورد کسانى مى کردند که آنها را براى تولید فرزند از خود شایسته تر مى دانستند. در حقیقت، این کار را براى بهبود نسل و اصلاح نژاد انجام مى دادند. این نوع زناشویى را که در واقع زناشویى در خلال ایام زناشویى دیگر بود، نکاح استبضاع مى نامیدند.
در نوع دیگر زناشویى، گروهى که عده شان کمتر از دوازده نفر بود، با یک زن معین رابطه برقرار مى کردند. آن زن، آبستن مى شد و فرزندى به دنیا مى آورد. در این وقت، آن زن همه آن گروه را نزد خود دعوت مى کرد و طبق عادت و رسم آن زمان، آن مردان نمى توانستند از آمدن سرپیچى کنند و همه مى آمدند. در این هنگام، آن زن هر کدام از آن مردان را که خود مایل بود، به عنوان پدر براى فرزند خود انتخاب مى کرد و مرد حق نداشت از قبول آن فرزند [سر باز زند]. به این ترتیب، آن فرزند، فرزند رسمى و قانونى آن مرد محسوب مى شد.
نوع چهارم [زناشویى] این بود که زنى رسما عنوان داشت و هر مردى ـ بدون استثنا ـ مى توانست با او رابطه داشته باشد. این گونه زنان معمولاً پرچمى بالاى خانه خود مى زدند و با آن علامت شناخته مى شدند. چنین زنانى پس از آنکه فرزندانى به دنیا مى آوردند، همه مردانى را که با آنها ارتباط داشتند، جمع مى کردند. آن گاه، کاهن و قیافه شناس مى آوردند و او از روى مشخصات قیافه، رأى مى داد که این فرزند از آن کیست. آن مرد هم مجبور بود نظر قیافه شناس را بپذیرد و آن فرزند را فرزند رسمى و قانونى خود بداند.
همه این زناشویى ها در جاهلیت وجود داشت تا اینکه خداوند، محمد صلى الله علیه و آله را به پیامبرى برگزید و او همه آنها را جز آنچه اکنون معمول است، از میان برد. از اینجا معلوم مى شود که رسم چند شوهرى در جاهلیت عرب وجود داشته است.
منبع: علامه شهید مطهری(ره)، نظام حقوق زن در اسلام، صص 365 ـ 367.
 
عوامل سستى نظام خانواده در غرب چیست؟
[برخى معتقدند] که سستى [نظام] خانواده و راه یافتن فساد در آن، معلول آزادى زن است و آزادى زن، نتیجه [ناخواسته] زندگى صنعتى و پیشرفت علم و تمدن است و چاره اى نیست از اینکه به این فساد و بى[ثباتى] تن دهیم و از آن سعادت خانوادگى که در قدیم بود، براى همیشه چشم بپوشیم. [چنین اندیشه اى ]بسیار سطحى و [کوته بینانه است] ]هر چند] زندگى صنعتى خواه نا خواه بر روى روابط خانوادگى اثر گذاشته و مى گذارد، ولى عامل اصلى از هم گسیختگى نظم خانوادگى در اروپا دو چیز است: یکى رسوم و عادات و قوانین ظالمانه و جاهلانه اى که در میان آنها درباره زن جارى و حاکم بوده است تا آنجا که زن براى اولین بار در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در اروپا، داراى حق مالکیت شد.
دیگر اینکه کسانى که به فکر اصلاح اوضاع و احوال زنان افتادند، از همان راهى رفتند که بعضى از مدعیان روشن فکرى امروز ما مى روند و مواد پیشنهادى چهل گانه یکى از مظاهر آن است. خواستند ابروى زن بیچاره را اصلاح کنند، چشمش را کور کردند.
این آشفتگى و بى نظمى بیش از آنکه معلول زندگى صنعتى باشد، [معلول] قوانین قدیم متقدمان اروپا و اصلاحات متجدّدانشان است. [به همین دلیل،] براى ما مردم مسلمان مشرق زمین هیچ ضرورتى ندارد که از راهى که آنها رفته اند برویم و در منجلابى که آنها فرو رفته اند، فرو رویم. ما باید به زندگى غربى، هوشیارانه بنگریم. [باید در کنار ]استفاده و اقتباس علوم و صنایع و تکنیک و پاره اى مقررات اجتماعى قابل تحسین و [نیز] تقلیدشان، از اخذ و تقلید رسوم و عادات و قوانینى که براى خود آنها هزاران بدبختى به وجود آورده است ـ که تغییر قوانین مدنى ایران و روابط خانوادگى و تطبیق آن با قوانین اروپایى یکى از آنهاست1 ـ بپرهیزیم.2
پی نوشتها:
1 . این سخنان مربوط به دوران پیش از انقلاب است.
2 . نظام حقوق زن در اسلام، صص 38 و 39.
www.irc.ir
 
چگونه دعا هم مقدمه است و هم نتیجه؟
قطع نظر از اجر و پاداشی که برای دعا هست و قطع نظر از اثر استجابتی که بر دعا مترتب است، دعا اگر از حد لقلقه زبان بگذرد و دل با زبان هماهنگی کند و روح انسان به اهتزاز آید، یک روحانیت بسیار عالی دارد مثل این است که انسان خود را غرق در نور می بیند؛ آن وقت شرافت گوهر انسانیت را احساس می کند. آن وقت خوب درک می کند که در دیگر اوقات که چیزهای کوچک، او را به خود مشغول داشته بود و او را آزار می داد، چقدر پست و ساقط و سافل بوده است. انسان وقتی که از غیر خدا چیزی می خواهد، احساس مذلت می کند و وقتی که از خدا می خواهد، احساس عزت. [بنابراین،] دعا هم طلب است و هم مطلوب، هم وسیله است و هم غایت، هم مقدمه است و هم نتیجه. اولیای خدا هیچ چیزی را به اندازه دعا خوش نداشتند. همه خواهش ها و آرزوهای دل خود را با محبوب واقعی در میان می گذاشتند و بیش از آن اندازه که به مطلوب های خود اهمیت می دادند، به خود طلب و راز و نیاز اهمیت می دادند. هیچ گونه احساس خستگی و ملامت نمی کردند و به تعبیر امیرالمؤمنین، خطاب به کمیل نخعی:
ناگهان علم و آگاهی در کمال حقیقت و بصیرت و بینش بر آن ها و قلبشان فرود آمد و لذت یقین را درک کردند و با حقیقت آن تماس گرفتند و با آن چه دنیاداران از آن در هراسند و آن را ناخوش و دشوار می دارند، اینان خوشند و آن را نرم و دل پسند شمردند و به آن چه نادانان از آن گریزانند مأنوس شدند و با اهل دنیا با بدن هایی که روح آن بدن ها متعلق به محل اعلی و عالم ربوبی است، معاشرت کردند، برعکس دل های زنگ گرفته سیاه و قفل شده که از درگاه خدا رانده شده اند.
www.irc.ir
 
* نام و نام خانوادگی :
* ایمیل :
تلفن :
* پرسش :