پایگاه خبری-تحلیلی"ترازیابی"                
جمعه 08 اردیبهشت 1396 ساعت 07:01

در میان همه روشن فکران، اقبال لاهوری، داراى چه ویژگى هایى است؟
از جمله مزایاى اقبال لاهوری، این است که فرهنگ غرب را مى شناخت و با اندیشه هاى فلسفى و اجتماعى غرب آشنایى عمیق داشت. تا آنجا که در خود غرب به عنوان متفکر و فیلسوف به شمار آمده است. دیگر اینکه با همه آشنایى و شناسایى فرهنگ غرب، غرب را فاقد یک ایدئولوژى جامع انسانى مى دانست. برعکس، معتقد بود که مسلمانان تنها مردمى هستند که از چنین ایدئولوژى برخوردار و بهره مندند. بنابراین، اقبال در عین دعوت به فراگیرى علوم و فنون غربى، مسلمانان را از هرگونه غرب گرایى و شیفتگى نسبت به «ایسم»هاى غربى، برحذر مى داشت.
مزیت دیگر اقبال این است که درگیرى هایى را که محمد عبده گرفتار آنها بوده، در ذهن خود داشته است؛ یعنى یافتن راه حلى که مسلمانان بدون آنکه پا روى حکم یا اصلى از اصول اسلام بگذارند، مشکلات سیاسى و اقتصادى و اجتماعى زمان خود را حل کنند. از این رو، درباره مسائلى از قبیل اجتهاد، اجماع و امثال اینها زیاد مى اندیشید. اقبال، اجتهاد را موتور حرکت اسلام مى شمارد.
از جمله مزایاى اقبال این است که برخلاف دیگر پرورش یافتگان فرهنگ غرب، شخصاً معنویت گراست و از جنبه روحى ـ عرفانى و اشراقى [از] نیرومندى [بالایى] برخوردار است. ازاین رو، براى عبادت، ذکر، فکر، مراقبه، محاسبه النفس و بالاخره سیر و سلوک و معنویت و آنچه امروز آن را «درون گرایى» مى خوانند و احیانا تخطئه مى نمایند، ارزش فراوان قائل است. از جمله مسائلى که در احیاى فکر دینى طرح مى کند، این مسائل است. اقبال، احیاى فکر دینى را بدون احیاى معنویت اسلامى بى فایده مى شمارد.
مزیت دیگر او این است که تنها، مرد اندیشه نبود، مرد عمل و مبارزه هم بود. عملاً با استعمار درگیر [بود] اقبال یکى از پایه گذاران و مؤسسان کشور اسلامى پاکستان است.
مزیت دیگر اقبال قدرت شاعرى اوست. قدرتى که در خدمت اهداف اسلامى او قرار گرفته است. اقبال از نوع شاعرانى است که کواکبى آنها را ستوده و از قبیل: کمیت اسدى و حسان بن ثابت انصارى و دعبل بن على خزاعى (است).1
پی نوشت:
1 .استاد مطهرى و روشنفکران، صص 97 ـ 99.
www.irc.ir
 
روحانیت در رویارویى با زمان چه مسئولیتى دارد؟
حدیث معروفى است: «اِذا ظَهَرَتِ البِدَعُ فَعَلى العالِمِ اَن یُظهِر عِلمَهُ وَ اِلاّ فَعَلَیهِ لَعنَةُ اللّه.» اگر بدعت ها پیدا بشود (بدعت؛ یعنى آن چیزى که جزو دین نیست، ولى نام دین به خودش گرفته است و مردم خیال مى کنند مال دین است)، اگر بدعت در میان مردم ظاهر شد، بر دانا است که [علمش را] اظهار بکند و بگوید. این حدیث شریف، وظیفه احیاى دین را از راه مبارزه با بدعت ها و تحریف ها که در درجه اول برعهده طبقه علما است، بیان مى کند.
ما اکنون بیش از هر چیزى نیازمندیم به یک رستاخیز دینى و اسلامى، به یک احیاى تفکر دین، به یک نهضت روشنگر اسلامى.1 روحانیون بزرگ ما باید به این نکته توجه کنند که دوام روحانیت و موجودیت اسلام در این کشور به این است که [رهبران] دین، ابتکار اصلاحات عمیقى را که امروزه ضرورى تشخیص داده مى شود، در دست بگیرند... انتظاراتى که نسل امروز از روحانیت و اسلام دارد، غیر از انتظاراتى است که نسل هاى گذشته داشته اند.
اگر روحانیت ما هرچه زودتر نجنبد و گریبان خود را از چنگال عوام خلاص و قواى خود را جمع و جور نکند و روشن بینانه گام برندارد، خطر بزرگى از ناحیه رجال اصلاح طلب و بى علاقه به دیانت، متوجه آنان خواهد شد. امروز این ملت، تشنه اصلاحات نابسامانى هاست و فردا تشنه تر خواهد شد.2
پی نوشتها:
1 .ده گفتار، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 150 و 151.
2 .همان، صص 273 و 274.
www.irc.ir
 
منشأ شبهه هاى برخى روشن فکران در قوانین اسلامى چیست؟
سال هاست که در اثر بى رشدى ما، در اثر بى لیاقتى ها، در اثر عدم شناخت ما از اسلام و فلسفه اجتماعى و انسانى اسلام، مقررات اسلام به عنوان چیزهایى دور ریختنى، [به تدریج] از مدار زندگى اجتماعى ما خارج مى شود و به جاى آنها مقررات موضوعه و مجعوله دیگران جانشین مى گردد. به عنوان مثال ـ مخصوصا مثالى انتخاب مى کنم که از نظر مخالفان جاى ایراد زیادى است ـ مى گویند دنیاى امروز دیگر نمى پسندد که دست دزد را ببرند. تلویحا مى خواهند بگویند ما از خود رشد نداریم، ما از خود شناخت نداریم، ما موظف و بلکه محکومیم که پسند دیگران را بپسندیم و تشخیص ما تابع تشخیص دیگران باشد. اگر بناست از خود فکرى نداشته باشیم و تشخیص نداشته باشیم، دیگران به جاى ما و براى ما فکر کنند و تشخیص دهند که سخنى نداریم، ولى اگر بناست یک ذره به خود جرأت دهیم که فکر کنیم و تشخیص داشته باشیم، عرض مى کنم، چرا بریدن انگشتان خائن و دزد نارواست؟
مطلب از چند صورت خالى نیست: یا باید بگوییم دزدى مجازات ندارد از باب اینکه مسئله مهمى نیست و هرکس دزدى کرد نباید کارى به کارش داشت و احیانا اگر مجازات مى شود آن چنان ملایم باشد که بار دیگر تشویق شود و تکرار کند. و یا باید بگوییم، دزد را نباید مجازات کرد بلکه تربیت کرد و نجات داد. این سخن خیلى فریبنده و عوام پسند است، سخن در این نیست که یا تربیت یا مجازات، سخن در این است که آنجا که تربیت مثبت و ملایم مؤثر نشد چه باید کرد؟ آیا مجازات، آخرین دواى تربیت نیست؟ یا باید بگوییم که بریدن انگشت دزد، خشونت است و باید به کمتر از آن مثلاً چند ضربه شلاق قناعت کرد. جواب این است که ملاک خشونت و ملایمت چیست؟ دزدى ضرر به امانت است، ضربه به ناموس اجتماع است. دائما مى بینیم و مى خوانیم که خود عمل دزدى احیانا منجر به کشتنى ها و کشته شدن ها و دست و پا شکستن ها و ناقص الخلقه شدن ها مى شود. باید دید چه مجازاتى قادر است که نقش آخرین دوا را بازى کند. تجربه نشان داده است، در جاهایى که این مجازات اجرا نمى شود، صدها و هزارها دزدى مى شود و خانمان هایى سقوط مى کند و آدم هایى کشته مى شوند و آدم هاى دیگر ناقص العضو مى گردند، ولى آنجا که این قانون اجرا مى شود، با بریدن انگشتان یک دزد به کلى باب دزدى با همه تبعات و آثار قهرى اش از بین مى رود. بریدن انگشتان یک خائن خشونت نیست، بلکه جلوگیرى از خشونت است، جلوگیرى از یک سلسله خشونت هاى صد درجه سخت تر است. البته این نکته باید ناگفته نماند که از نظر اسلام، قوانین جزایى آن گاه اجرا مى شود که قبلاً صریحا اعلام شده باشد و مرتکب، با آگاهى به اینکه مجازات چیست، مرتکب جرم شده باشد. نکته دیگر اینکه از نظر اسلام مجازات آخرین دوا و آخرین عامل تربیتى اجتماع است. اسلام نمى گوید یگانه راه جلوگیرى از دزدى یا جنایت دیگر، مجازات است، اسلام از همه عوامل دیگر استفاده مى کند، از آن جمله مجازات.
منبع: امدادهاى غیبى در زندگى بشر،علامه شهید مرتضی مطهری(ره)،صص 142 ـ 145.
 
در جامعه اى که فساد آن زیاد است، براى رسیدن به تکامل معنوى و اخلاقى چه باید کرد؟
در جامعه هایى که فساد هست و احیانا فساد بیشتر است، زمینه براى تکامل روحى و اخلاقى انسان بیشتر است؛ چون تکامل روحى و اخلاقى و معنوى انسان، نتیجه مقاومت کردن در برابر جریان هاى مخالف است. در محیط هایى که جریان مخالف زیاد است، همان طور که قربانى زیاد است، افراد تکامل یافته هم به وجود مى آیند. من در حدودى که تجربه دارم و در محیط تهران هم بوده ام، معتقدم که در عین اینکه محیط تهران شاید فاسدترین محیط هاى ایران از نظر اجتماعى باشد [در دوران ستم شاهى]، پاک ترین و کامل ترین افرادى هم که من در عمرم دیده ام، در همین تهران دیده ام. اگر بنا بشود که سیر و حرکت جامعه همیشه به طرف صلاح باشد، مثل رودخانه اى مى شود که جریان دارد و یک آدم، همین مقدار که خودش را در رودخانه اى که جریان دارد بیندازد، [اگر] به حالت یک مرده هم خود را روى آب در بیاورد، آب او را مى برد. این، هنر نیست. هنر آن وقت است که انسان برخلاف جریان آب شنا بکند؛ یعنى کمالش آن وقت در آنجا صورت مى گیرد.
منبع : تکامل اجتماعى انسان، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 33 و 34.
 
آیا تکامل، همان پیشرفت و پیشرفت، همان تکامل است؟
[تکامل و پیشرفت] با یکدیگر تفاوت دارند. شما موارد [کاربرد] را ببینید. ما درباره یک بیمارى مى گوییم این بیمارى در حال پیشرفت است، [هرگز] نمى گوییم در حال تکامل است. اگر سپاهى در سرزمینى بجنگد و قسمتى از سرزمین دشمن را تصرف کند، مى گوییم فلان لشکر در حال پیشرفت است، ولى نمى گوییم در حال تکامل است، چرا؟ براى اینکه در مفهوم تکامل، تعالى خوابیده است؛ یعنى تکامل، حرکت است، ولى حرکت رو به بالا و عمودى. تکامل، حرکت از سطحى به سطح بالاتر است، ولى پیشرفت در یک سطح افقى هم درست است. یک سپاهى که سرزمینى را اشغال کرده است، وقتى قسمت دیگرى را بر متصرفات خودش اضافه مى کند، مى گوییم پیشروى کرده است؛ یعنى در همان سطحى که بوده، مقدار دیگرى به قلمرو خودش افزوده است. پس وقتى که ما مى گوییم تکامل اجتماعى، در مفهومش، تعالى انسان از نظر اجتماعى است، نه صرف پیشرفت. اى بسا چیزها که براى انسان و جامعه انسانى پیشرفت باشد، ولى براى جامعه انسانى تکامل و تعالى شمرده نشود. این را مى گویم براى اینکه معلوم شود که اگر بعضى از علما در اینکه بتوان نام بعضى از مسائل را تکامل گذاشت، تردید کرده اند، نظرشان خالى از نوعى دقت نیست. با اینکه نظر آنها را تأیید نمى کنیم، ولى آنها متوجه نوعى دقت شده اند. پس تکامل با پیشرفت و همچنین با توسعه تفاوت دارد. [توسعه و پیشرفت تقریبا یک مفهوم دارند].1 اکثر افرادى که از پیشرفت و تکامل و تغییر اوضاع زمان دم مى زنند، خیال مى کنند هر تغییرى که در اوضاع اجتماعى پیدا مى شود، خصوصا اگر از مغرب زمین سرچشمه گرفته باشد، باید به حساب تکامل و پیشرفت گذاشت و این از گمراه کننده ترین افکارى است که دامن گیر مردم امروز شده است.
به خیال این گروه، چون وسایل و ابزارهاى زندگى، روز به روز عوض مى شود و کامل تر، جاى ناقص تر را مى گیرد و چون علم و صنعت در حال پیشرفت است، پس تمام تغییراتى که در زندگى انسان ها پیدا مى شود، نوعى پیشرفت است و باید استقبال کرد، بلکه جبر زمان است و خواه ناخواه جاى خود را باز مى کند. در صورتى که نه همه تغییرات نتیجه مستقیم علم و صنعت است و نه ضرورت و جبرى در کار است. در همان حالى که علم پیشر[فت ]مى کند، طبیعت هوس باز و درنده خوى بشر هم بى کار نیست. علم و عقل، بشر را به سوى کمال پیش مى برد و طبیعت هوس باز و درنده خوى بشر سعى دارد، بشر را به سوى فساد و انحراف بکشاند.
طبیعت هوس باز و درنده خو همواره سعى دارد علم را به صورت ابزارى براى خود درآورد و در خدمت هوس هاى شهوانى و حیوانى خود بگمارد. زمان همان[گونه] که پیشروى و تکامل دارد، فساد و انحراف هم دارد. باید با پیشرفت زمان پیشروى کرد و با فساد و انحراف زمان هم باید مبارزه کرد. مصلح و مرتجع هر دو علیه زمان قیام مى کنند. با این تفاوت که مصلح، علیه انحراف زمان و مرتجع علیه پیشرفت زمان قیام مى کند. اگر زمان و تغییرات زمان را مقیاس کلى خوبى ها و بدى ها بدانیم، پس خود زمان و تغییرات آن را با چه مقیاسى اندازه گیرى مى کنیم؟ اگر همه چیز را باید با زمان تطبیق کنیم، خود زمان را با چه چیزى تطبیق دهیم؟ اگر بشر باید دست بسته در همه چیز، تابع زمان و تغییرات زمان باشد، پس نقش فعال و خلاق و سازنده اراده بشر کجا رفت؟
انسان که بر مرکب زمان سوار است و در حال حرکت است، نباید از هدایت و رهبرى این مرکب، آنى غفلت کند. آنان که [فقط] از تغییرات زمان دم مى زنند و از هدایت و رهبرى زمان غافلند، نقش فعال انسان را فراموش کرده اند و مانند اسب سوارى هستند که خود را در اختیار اسب قرار داده است.2
پی نوشتها:
1 .تکامل اجتماعى انسان، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 12 و 13.
2 .نظام حقوق زن در اسلام، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 109 ـ 111.
www.irc.ir
 
تکامل طبیعى با تکامل اجتماعى چه تفاوت هایى دارد؟
مفهوم تکامل در تاریخ، به تعبیر دیگر تکامل اجتماعى و پیشرفت اجتماعى انسان است. علما براى انسان دو تکامل را در نظر مى گیرند: یکى تکامل طبیعى و زیستى که در زیست شناسى خوانده و دیده اید که انسان را کامل ترین حیوان و آخرین حلقه تکامل طبیعى حیوانات دانسته اند. معنى تکامل طبیعى روشن است؛ یعنى تکاملى که آن را جریان طبیعت بدون دخالت و خواست خود انسان به وجود آورده است. از این [نظر]، میان انسان و دیگر حیوانات تفاوتى نیست؛ یعنى یک مسیر طبیعى، جبرى و قهرى هرحیوانى را به مرحله اى رسانده است. انسان را هم همان جریان به مرحله اى که امروز ما او را انسان مى نامیم و او را نوعى خاص در مقابل دیگر انواع مى دانیم، رسانده است. ولى تکامل تاریخى یا تکامل اجتماعى؛ یعنى سیر جدیدى از تکامل که در این سیر جدید، طبیعت به آن شکل دخالت ندارد. این تکامل، تکامل اکتسابى است؛ یعنى تکاملى است که انسان با دست خود آن را کسب کرده است و دوره به دوره هم آن را از طریق تعلیم و تعلم منتقل کرده است، نه از طریق وراثت. تکامل طبیعى بدون اختیار و اکتساب انسان رخ داده است و با یک سلسله قوانین ارثى دوره به دوره طى شده است، ولى تکامل اجتماعى یا تاریخى انسان، چون اکتسابى است و به دست خود انسان به وجود آمده است، انتقالش از نسلى به نسلى و از دوره اى به دوره اى و احیانا از منطقه اى به منطقه اى، [از راه] توارث نبوده و امکان هم نداشته است، بلکه [با] تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن و در درجه اول به وسیله فن نوشتن انجام شده است که مى بینیم قرآن کریم هم به قلم و ابزارهاى نوشتن قسم مى خورد: «ن و القَلَمِ وَ ما یَسطُرُونَ.»1 یا «اِقرَأ بِاِسمِ رَبِّکَ الَّذى خَلَقَ، خَلَقَ الاِنسانَ مِن عَلَقٍ اِقرَأ وَ رَبُّکَ الاَکرَمُ اَلَّذى عَلَّمَ باالقَلَمِ.»2 خداى بزرگوار تو همان است که قلم به دست گرفتن را به انسان آموخت؛ یعنى استعداد پیشرفت در تکامل تاریخى و تکامل اجتماعى به انسان داد.
در اینکه جامعه بشر از بدو پیدایش و از زمانى که تمدن شروع شده است، رو به پیشرفت و رو به تکامل بوده است، تقریبا جاى بحث نیست. همه ما مى دانیم که همراه با تکامل طبیعى، تکامل اجتماعى هم [به تدریج] رخ داده است. با این تفاوت که هر چه زمان گذشته است، بر سرعت این تکامل افزوده مى شود و به اصطلاح علمى، یک حرکت مقرون به شتاب بوده است؛ یعنى حرکت بوده و سکون نبوده است و تازه حرکت یکنواخت هم نبوده است، بلکه حرکت با شتاب بوده است؛ یعنى [کم کم] بر سرعتش افزوده شد. اگر در دقیقه اول مثلاً یک کیلومتر حرکت کرده است؛ در دقیقه دوم 2 کیلومتر، در دقیقه سوم 4 کیلومتر و بلکه بیشتر. به [گونه اى ]که هرچه جلو آمده، در زمان هاى کمتر با سرعتى بیشتر و در بعضى از قسمت ها با سرعت خارق العاده اى پیش رفته و جلو آمده است. با اینکه به نظر مى رسد تکامل و پیشرفت امرى بدیهى است، [با این حال،] در میان دانشمندان، افرادى بوده و هستند که در اینکه بتوان نام آنچه را رخ داده است، راه پیشرفت و تکامل نامید، تردید کرده اند. تردید در این مسئله در نگاه اول تعجب آور است. اگرچه ما تردید آنها را صحیح نمى دانیم و معتقدیم که جامعه بشر همه جانبه رو به تکامل است و به یک مراحل نهایى نزدیک مى شود، در عین حال، تردیدهاى آنها هم بى وجه نیست. جهتى دارد که باید روشن شود.3
پی نوشتها:
1 .قلم، 1.
2 .علق، 1 ـ 4.
3 .تکامل اجتماعى انسان، علامه شهید مرتضی مطهری(ره)، صص 9 ـ 11.
www.irc.ir
 
معناى لغوى و اصطلاحى واژه فرهنگ چیست؟
«فرهنگ»، واژه اى فارسى و به صورت «فرهنج» نيز آمده كه در عربى به معناى «الثقافة» است. «الثقافه»، يعنى دانشمند و روشنفكر، با فرهنگ بودن، فرهنگ و علوم و معارف،[1] حاذق بودن، زيرك بودن، زود ياد گرفتن،[2]دست يافتن و چيره شدن، و پيدا شدن.[3] در فرهنگ معين، درباره ى واژه ى «فرهنگ» چنين آمده است: «مجموعه آداب و رسوم، مجموعه علوم و معارف و هنرهاى يك قوم؛ كتابى شامل لغات يك يا چند زبان و شرح آن ها، علم و دانش و ادب، كشيدن، تعليم و تربيت را، فرهنگ مى نامند.»[4]دهخدا نيز در لغت نامه اش مى نويسد: «فرهنگ مركب از «فر» كه پيشاوند است و «هنگ» از ريشه تنگ (THANG) اوستايى به معناى كشيدن و فرهيختن و فرهنگ مطابق است.»
درباره ى معناى اصطلاحى فرهنگ، تعريف هاى زيادى ارائه شده، و برخى از نويسندگان، شمار آن ها را به «250» تعريف رسانيده اند.[5] «فرهنگ، عبارت است از كيفيت يا شيوه بايسته و يا شايسته براى آن دسته از فعاليت هاى حيات مادى و معنوى انسان ها كه مستند به طرز تعقل سليم و احساسات تصعيد شده آنان در حيات تكاملى باشد[6] و نيز شيوه ى انتخاب شده براى كيفيت زندگى كه با گذشت زمان و مساعدت عوامل محيط طبيعى و پديده هاى روانى و رويدادهاى نافذ در حياط يك جامعه به وجود مى آيد.»[7]
با وجود اين، فرهنگ، يك مقوله ى بسيار وسيع است و حد و مرز مشخصى ندارد. همين امر موجب شده كه جامعه شناسان در تعريف فرهنگ، هم به فرهنگ مادّى اشاره كنند و هم به فرهنگ معنوى. در فرهنگ مادّى، همه ى بخش هايى كه قابل لمس و اندازه گيرى باشد؛ حتى وسايل صنعتى و كشاورزى و اجتماعى... را فرهنگ مى نامند. تا آن جايى كه «لوئيس ممفرد» در بحث تكنولوژى و فرهنگ، مى نويسد: «تكنولوژى، در خارج از فرهنگ قرار نمى گيرد، بلكه جزئى از آن است»[8] و فرهنگ معنوى به مجموعه ى دانش و افكار و آراى اخلاقى و قوانين و مقررات و ديگر عادت هايى كه انسان به عنوان عضو يك جامعه، كسب مى كند، گفته مى شود.[9]
فرهنگ يعنى: مجموعه ى تعليم و تربيت و عقل و خرد و دانش و حكمت و هنر و معرفت يك انسان يا يك جامعه كه در رفتار و نحوه ى زندگى و شكل و حيات او تجلّى نموده، و در عمق جان او نفوذ مى كند، و همه اعمال و كردار او را از خود متأثر مى سازد، و در واقع، فرهنگ مجموعه ى بينش ها و گرايش ها و ارزش هاى يك ملت است.[10]
با در نظر گرفتن مجموعه ى تعريف ها، دايره ى فرهنگ، بسيار گسترده مى شود و منظور ما از فرهنگ در اين مجموعه، افزون بر فرهنگ مادى و معنوى، شامل همه ى چيزهايى است كه در جامعه پذيرفته مى شود (اعم از فكرى، عقيدتى، آداب و رسوم و...) و نيز هر چيزى كه در جامعه طرد مى شود (مانند: ضد ارزش ها، ضد هنجارها و[11]...).
پی نوشتها:
[1]. محمد بندريگى، المنجد، ماده ى ثقف.
[2]. ابن منظور، لسان العرب، ماده ى ثقف.
[3]. سيد على اكبر قرشى، قاموس الغة، ماده ى ثقف.
[4]. محمد معين، فرهنگ فارسى، واژه ى فرهنگ.
[5]. كتاب نقد و نظر، سال دوم، ش (4-3)، مقاله ى «ويژگيهاى فرهنگ جامعه دينى»، از غلام عباس توسلى؛ وثوقى و نيك خلق، مبانى جامعه شناسى، واژه ى فرهنگ، ص 117. هرسكوتيس، 250 تعريف براى فرهنگ ذكر كرده است.
[6]. جعفرى، فرهنگ پيرو و پيشرو، ص 77.
[7]. جعفرى، ترجمه و تفسير نهج البلاغه، ج 16، ص 233.
[8]. مبانى جامعه شناسى، ص 126.
[9]. ساموئل كينك، جامعه شناسى، ترجمه ى همدانى، ص 55.
[10]. مجله معرفت، ش 26، ص 48، مقاله از محمد على رضايى اصفهانى.
[11]. هنجار: عبارت است از نمونه يا معيار ثابت چيزهايى كه در درون يك فرهنگ معين بايد وجود داشته باشد، كه معمولا يكى از چهارصورت زير را پيدا مى كند:
1. ارزش ها؛ شامل؛ علايق و احساسات ريشه دار.
2. آداب و رسوم و شيوه هاى زندگى؛ عادات و رفتار و كردار.
3. عرف ها؛ يعنى: رسومى كه با ملزومات شايست و ناشايست، همراه است.
4. قوانين؛ هنجارهاى نهادى شده و قانونى. ر.ك: كتاب نقد و نظر: سال دوم، ش 4-3 مقاله از غلام عباس توسلى.
منبع: بررسى شبهات قرآن و فرهنگ زمانه، حسن رضا رضايى، نشر انتشارات مركز مديريت حوزه علميه (1382).
 
نقش دین در پیشرفت تمدن غرب چه بوده است؟
برخى با ناديده انگاشتن عوامل دينى مؤثر در پيشرفت هاى صنعتى و تكنولوژى غرب و بزرگ نمايى پاره اى از مشكلات مسيحيت، غرب را سكولاريسم، و علت انحطاط مسلمين را دخالت دادن دين در امور دنيايى ذكر مى كنند؛ حال آن كه دين عامل مهم در پيشرفت غرب بوده و دورى مسلمانان از آموزه هاى اسلام، عامل مهم انحطاط آنان بوده است. اينك با مراجعه به تاريخ، به تبيين و اثبات آنچه گفتيم مى پردازيم.
نقش دين در پيش رفت غرب
1. نقش كليسا در ايجاد دانشگاه ها و مراكز آموزشى
سده هاى 12 و 13 كه از سده هاى آخر قرون وسطى به شمار مى روند، سرآغاز پيدايش و پرورش روشن فكر و روشن فكرى غربى و[1] قرن سيزدهم در غرب سرآغاز تشكل هاى دانشگاهى و دانشجويى بود[2]. اسقف رييس دانشگاه و مجامع علمى بود. وى شخصى را به عنوان مدير آموزش[3] و بعدها به عنوان معاونت[4] انتخاب، و اختياراتش را به او واگذار مى كرد. اكثر استادان دانشگاه هاى اروپايى قرن 12 و 13 تربيت يافتگان نظام روحانيت مسيحى بودند[5]. دانشگاه هاى قرون وسطى را معمولا در همان مدارس دير و كليسا تشكيل مى دادند[6]. بنابراين پديده ى روشن فكرى و دانشگاه ها نه جداى از كليسا كه از كليسا آغاز شد[7] و بدين ترتيب، نبايد از نقش كليسا در تحولات مثبت غرب غافل بود.
2. گريز از آموزه هاى تحريفى مسيحيت
گريز از آموزه هاى تحريف شده ى مسيحيت، مانند تثليث، گناه فطرى، ممنوعيّت درخت علم و نقص مسيحيّت در داشتن برنامه ى عملى براى حيات و زندگى دنيوى انسان و عبور از موانعى كه مسيحيّت بر سر راه پيشرفت علمى نهاده بود، عامل ديگرى در موفقيت هاى مثبت تمدن غرب به شمار مى رود؛ ولى اين به معناى گريز از هر نوع دينى نيست. دينى مانند اسلام كه آموزه هاى تحريفى ندارد و داراى برنامه ى عملى براى زندگى دنيايى است و علم و دانش را مى ستايد، نبايد مورد بى مهرى قرار گيرد و نبايد لوازم منفى مسيحيّت را لوازم هر دينى پنداشت و بدين ترتيب گريز از دين و جداانگارى دين از دنيا يا سياست را نتيجه گرفت.
3. دانشمندان دين دار معتقد به وفاق علم و دين
جمعى از دانشمندان مشهور غربى مؤثّر در تمدن غرب، متديّن بوده و براى دين در پيشرفت علم جايگاه مهمى قايل بوده اند. اين سخن انيشتن معروف است كه:
علم بدون مذهب، لنگ است و مذهب بدون علم، كور است.
وى در جاى ديگرى مى گويد:
نيوتن فرد مسيحىِ بسيار پارسامنشى بود. وى خداشناسى اش را حتى بيش تر از علمش جدّى مى گرفت. اگر تصوّر مى كرد كه حاصل زندگى اش به تحليل بردن كلى ايمان دينى مى انجامد، سخت به هراس مى افتاد. نظر شخصى خودش اين بود كه تلاش هايش دقيقاً مى بايست اثرى عكس اين مى داشت. حتى تصوّر مى كرد كه نظام مكانيكى فلكى اش دليلى بر وجود خدا فراهم مى آورد.[8]
4. تسلّط امپراطورى و حاكمان سياسى بر قرون وسطى و سوء استفاده ى آنان از مسيحيّت
روشن فكران غربى تلاش مى كنند كه تمام مشكلات و مصايب دوره ى قرون وسطى را به مسيحيّت و كليسا نسبت دهند، به گونه اى كه گويا كليسا تنها قدرت سياسى قرون وسطى به شمار مى رفت، حال آن كه تحليل دقيق تاريخ غرب، چنان كه برخى تاريخ نويسان غربى هم متذكر شده اند، نشان از اين حقيقت دارد كه قدرت سياسى با پنهان كردن خود در پشت مسيحيّت و كليسا، كوشيد تا به اغراض خود دست يابد كه مى توان براى اين جهت به ضدّيت آنان با حكما و فلاسفه كه با شيوه ى سياسى و ستمگرى هاى آنان مخالف بودند و يا راه اندازى جنگ هاى دويست ساله ى صليبى براى مقابله با مسلمانان اشاره كرد. نكات ذيل تأييدى است بر آنچه گفته شد:
الف) مسيحيّت هيچ گاه مستقل و مستقيم در رأس هرم قدرت سياسى قرار نگرفت؛ زيرا تعاليم مسيحيّت چنين اجازه اى نمى دهد. از حضرت عيسى(عليه السلام) در انجيل يوحنا نقل شده است كه گفت:
پادشاهى من از اين جهان نيست. اگر پادشاهى من از اين جهان مى بود، خدّام من جنگ مى كردند تا به يهود تسليم نشوم، لكن اكنون پادشاهى من از اين جهان نيست.[9]
ب) پيوند مسيحيّت و امپراتورى روم بدان جهت بود كه مسيحيّت، به جهت نوظهور بودن، مى خواست از پشتيبانى قدرت سياسى بهره مند شود و قدرت سياسى هم كه با نارضايتى هاى مردمى مواجه بود، مى خواست با گرايش به مسيحيّت مردم را به اطاعت و تسليم در برابر خود وادارد. در قرون وسطى، امپراتورى و سپس پادشاهى و در نهايت فئودال هاى منطقه ى روم از نقش تعيين كننده اى در تحوّلات فرهنگى، سياسى و اجتماعى برخوردار بودند و كليسا و دين در خدمت نظام سياسى و اقتصادى قرار گرفت و در واقع نقش مشروعيّت بخشى به نظام را ايفا مى كرد.[10] نقش ديگر قدرت هاى غيردينى را در جنگ هاى دويست ساله ى صليبى در قرون وسطى مى توان مشاهده كرد. جنگ هاى صليبى با طراحى پادشاهان سلطه جو و فئودال هاى طمّاع به منظور تصاحب و بازپس گيرى سرزمين هاى اسپانيا و اندلس، كه تا آن زمان توسط مسلمانان اداره مى شد، و نيز به قصد تصرّف سرزمين قدس به وجود آمد. از آن جا كه اكثر ساكنان مغرب زمين را مسيحى ها تشكيل مى دادند، براى جذب آنان مى بايست جنگ ها را مقدّس جلوه دهند؛ لذا با يك وفاق ضمنى ميان پادشاهان و فئودال ها از يك طرف و اربابان كليسا از طرف ديگر، جنگ ها شكل مذهبى يافت و جنگ هاى صليبى نام گرفت. حال آن كه فئودال ها به فكر زمين هاى از دست رفته و پادشاهان به فكر تضعيف خطر ثروت فئودال ها از طريق صرف آن در راه اندازى جنگ و تحكيم اركان حكومت خود بودند[11]. بدين ترتيب، مسيحيّت دست آويز قدرت سياسى در قرون وسطى بود و نمى توان همه ى اتفاقات را تنها به مسيحيّت نسبت داد.
5. نقش اسلام در پيشرفت غرب
روشن فكران غربى مى كوشند تا وام دار بودن تمدن غرب به جهان اسلام را انكار كنند. حقيقت آن است كه تأثير اسلام بر جنبه هاى مثبت غرب، هم چون صنعت و تكنولوژى و منزلت يافتگى علم، تمامى عوامل گذشته را تحت الشعاع قرار مى دهد. به نمونه هايى از اعترافات تاريخ نويسان و تحليل گران غربى در اين باره توجه مى كنيم:
الف) مونتگمرى وات مى گويد:
اگر انسان تمام جنبه هاى درگيرى اسلام و مسيحيّت در قرون وسطى را در نظر بگيرد، روشن خواهد بود كه تأثير اسلام بر جامعه ى مسيحيّت بيش از آن است كه معمولا شناسايى مى شود. اسلام نه تنها در توليدات مادى و اختراعات تكنولوژى اروپا شريك است و نه تنها اروپا را از نظر عقلانى در زمينه هاى علم و فلسفه برانگيخت، بلكه اروپا را واداشت تا تصوير جديدى از خود به وجود آورد.[12]
وى هم چنين مى گويد:
وظيفه ى ما اروپاييان غربى است كه هم چنان به مديون بودن عميق خودمان به عرب و جهان اسلام اعتراف كنيم.[13]
ب) جنگ هاى صليبى به لحاظ فتح سرزمين براى غرب ارمغانى به دنبال نداشت، ولى ارتباط مسلمانان با غرب آثار فراوان ديگرى به دنبال داشت. ويل دورانت در اين باره مى گويد:
شيوه هاى بهترى براى بانك دارى، از جهان اسلام و امپراتورى بيزانس اقتباس شد و انواع و اقسام اسناد جديد اعتبارى به وجود آورد؛ رفت و آمد افراد، تبادل آرا و گردش پول فزونى گرفت. جنگ هاى صليبى با فئوداليسمى كشاورزى آغاز شده بود كه از بربريت آلمانى، توأم با يك رشته عواطف مذهبى الهام مى گرفت. اين جنگ ها با انقلابى اقتصادى به سر آمد كه وسيله ى ترقى صنعت و توسعه ى بازرگانى و بالاخره منادى و مايه گذار نهضت رنسانس شد.[14]
گوستاو لوبون فرانسوى مى گويد:
تا مدت پانصد سال، مدارس اروپا بر كتب و مصنفات مسلمين داير بود و همان ها بودند كه اروپا را از لحاظ علم و عمل و اخلاق، تربيت كرده داخل در طريق تمدن نمودند. ما وقتى به تحقيقات علمى و اكتشافات فنى آنان نظر مى افكنيم، مى بينيم هيچ ملّتى نيست كه در اين مدت كم، بيش تر از آن ها ترقّى كرده باشد ... بعضى ها عار دارند كه اقرار كنند: يك قوم كافر و ملحد (مسلمانان) سبب شده اروپاى مسيحى از حال توحش و جهالت خارج گردد، لذا آن را مكتوم نگاه مى دارند؛ ولى اين نظر به درجه اى بى اساس و تأسّف آور است كه به آسانى مى توان آن را رد نمود ... نفوذ اخلاقى همين اعراب زاييده ى اسلام، آن اقوام وحشى اروپا را كه سلطنت روم را زير و زبر نمودند داخل در طريق آدميّت نمود و نيز نفوذ فكرى و عقلانى آنان دروازه ى علوم و فنون و فلسفه را كه از آن به كلّى بى خبر بودند، به روى آن ها باز كرد و تا ششصد سال، استاد ما (اروپاييان) بودند.[15]
و اما درباره ى عامل انحطاط مسلمين، تنها مى توان به دورى آنها از تعاليم اسلام اشاره كرد؛ چنان كه ويل دورانت مى گويد:
در حالى كه اسلام داشت قلب اروپا را درمى نورديد و موقعيّت خود را در جهان غرب تثبيت مى نمود، خودكامگى هاى برخى از امرا و حكّام عرب، دنياطلبى و رفاه زدگى آنان، هم چنين اختلافات و پيكارهاى بيهوده ى آنان با يكديگر بر سر قدرت و سلطه يابى، زمينه ى انحطاط مسلمانان در غرب را فراهم آورد و از نفوذ و انتشار اسلام در سراسر اروپا كاست. خلاصه آن كه، نه دين گريزى غرب مايه ى پيشرفت صنعتى و تكنولوژى است و نه دخالت اسلام در زندگى دنيوى مايه ى انحطاط مسلمانان به شمار مى رود.[16]
پی نوشتها:
[1]. ژاك لوگوف، روشنفكران در قرون وسطى، ترجمه ى حسن افشار، ص 16 ـ 17.
[2]. همان، ص 83، پاورقى 1.
[3]. همان، ص 84 ـ 85.
[4]. همان، ص 85 ـ 90.
[5]. همان، ص 91.
[6]. محمدعلى فروغى، سير حكمت در اروپا، ج 1، ص 88.
[7]. هالينگ ديل، مبانى تاريخ فلسفه ى غرب، ترجمه ى عبدالحسين آذرنگ، ص 122ـ 123.
[8]. والتر ترنس، انيشتن، دين و نگرش نوين، ترجمه ى احمدرضا جليلى، ص 121.
[9]. يوحنا، باب 19، آيه ى 36.
[10]. احمد رهنمايى، غرب شناسى، ص 72.
[11]. رنه گروسه، تاريخ جنگ هاى صليبى، ترجمه ى ولى الله شادان، ص 10 ـ 15.
[12]. مونتگمرى وات، تأثير اسلام بر اروپاى قرون وسطى، ترجمه ى عبدالمحمّدى، ص 143.
[13]. همان.
[14]. ويل دورانت، همان، ج 4، ص 821.
[15]. گوستاو لوبون، تمدن اسلام و عرب، ص 754ـ 751.
[16]. ويل دورانت، همان، ص 373.
منبع: تبيين و تحليل سكولاريسم، سيد محمد على داعى نژاد، انتشارات مركز مديريت حوزه علميه قم (1382) .
 
والدین در کاستن اثرات مخرب تهاجم فرهنگى چه نقشى مى توانند داشته باشند؟
روابط خانوادگى زيربناى اصلاحات ديگر است، به گونه اى كه بدون آن، اصلاحات ديگر (در سطح كلان) امكان ندارد. با اصلاح خانواده ها، بسيارى از مسائل به خودى خود حل خواهند شد؛ اصلاح روابط خانوادگى، نه فقط به نوجوان كمك مى كند، بلكه براى همه ى افراد خانواده و همه ى طبقات سنّى مؤثر است؛ لذا داشتن يك الگوى خانواده ى اسلامى كه جنبه هاى مختلف زندگى در آن لحاظ شده، و از داده هاى روان شناختى نيز استفاده كرده باشد، بسيار مهم است.
از ديدگاه علوم اجتماعى، خانواده يك سيستم است؛ خرده سيستم ها و فرا سيستم هايى دارد؛ در هر سيستم، يا خرده سيستم، يا فرا سيستم، سلسله مراتب و مرز بندى بين اعضا وجود دارد. بر اساس اين ها، ممكن است يك خانواده ، عمل كردِ سالم يا معيوب داشته باشد. از شيوه هاى بسيار مهم و مؤثر درمانگرى، خانواده درمانگرى است.[1] فرهنگ دينى بر بسيارى از اين قانونمندى ها، تأكيد كرده است. اگر در فرهنگ دينى، با چارچوب روان شناختى، به مطالعه ى خانواده بپردازيم، يك الگوى مناسب با محتواى دينى به دست مى آوريم.
البته براى داشتن چنين الگويى، از حيث نظرى، اتفاِ نظر بالفعلى وجود ندارد؛ چون مطالعه نشده است و لازم است كه اخلاِ، اقتصاد، عقايد، مناسك، سياست، اجتماعيات، تربيت و ... را در يك مجموعه ى كوچك به نام خانواده، متبلور ببينيم؛ هم چنين در صورت داشتن يك نظريه ى واحد، اجراى آن، كار آسانى نيست؛ چون با فراسيستم هاى مختلف اجتماعى، سياسى، اقتصادى، و مذهبى در هم تنيده است.
به طور مثال، اگر فرض كنيم الگوى خانواده ى سالم چنين اقتضا كند كه براى پسران و دختران و والدين اطاِ هاى جداگانه، و نيز اطاقى بزرگ براى تجمع و غذاخورى و... وجود داشته باشد، اجراى اين الگو با وضع اقتصادى خانواده ارتباط تنگاتنگى دارد؛ يا فرض كنيد الگوى خانواده ى سالم بگويد كه والدين بايد در منزل، تا يك سطحى از پوشش را حفظ كنند، اين ممكن است براى بعضى از والدين قابل قبول، يا قابل اجرا نباشد؛ بنابراين، داشتن الگوى خانواده ى سالم به صورت همه جانبه نگر و بدون افراط و تفريط، كارى مشكل است.
على رغم اين كه داشتن يك الگوى كامل و سالم خانواده مشكل است، اما والدين مى توانند كارهاى مشخصِ مهمى را براى حفظ نوجوان خود از تهاجم فرهنگى انجام دهند. مهم ترين اقدام والدين اين است كه، همواره ارتباط خود را با فرزندان، به ويژه نوجوانان حفظ كنند؛ نه تنها با بهانه هاى كوچك ، بلكه حتى با اشكالات واقعى بسيار بزرگ نيز نبايد اين ارتباط را گسست. اين ارتباط بايد به گونه اى باشد كه نوجوان، پدر و مادر را اولين تكيه گاه خود بداند؛ و طبيعتاً همه ى نيازهاى او بايد در اين چارچوب مورد توجه قرار گيرد. نياز به دوست، تنوع طلبى در غذا و لباس، تفريحات سالم، هيجان خواهى، نياز به ابراز احساسات، نياز به احترام، محبت، صميميت، اعتماد به نفس و ابراز عواطف ، مشاركت در امور جمعى و نياز به مزاح و شوخى و...، يا بايد در خانواده ارضا شود، يا از طريق خانواده به كانال هاى ارضاى آن هدايت شود. اين ارتباط در صورتى به طور مطلوب حاصل مى شود كه والدين، نوجوان و جوان را درك كنند؛ يعنى عواطف و احساسات و علايق و توانمندى هاى او را بدانند؛ بتوانند خود را در جايگاه او قرار دهند و از جايگاه يك نوجوان با او سخن بگويند و از او انتظار داشته باشند، و به انتظارات او توجه كنند (البته منظور اين نيست كه نقش ها و وظايف به هم بخورد و جايگاه افراد عوض شود؛ بلكه فقط بتوانند خود را از منظر يكديگر ببينند). پدرى كه فرزند خود را با كتك براى نماز صبح بيدار مى كند؛ مادرى كه با آرايش و لباس نامناسب، در كنار پسر نوجوان خود، زندگى مى گذراند؛ والدينى كه به هنگام معرفى فرزند خود در جمع مى گويند: «غلام شماست»، « كنيز شماست »، والدينى كه به نوجوان خود در حضور دوستانش بى حرمتى مى كنند و...، فرزند نوجوان خود را درك نكرده اند. اما پدرى كه با فرزندش به ورزش مى رود، به دوست فرزندش احترام مى گذارد و او را به منزل دعوت مى كند؛ والدينى كه در بعضى از امور با نوجوان خود مشورت كرده و از نظر او استفاده مى كنند؛ والدينى كه اجازه ى تجربه آموزى در امور خانه و خانواده و آشپزخانه و ...، را به نوجوان مى دهند؛ والدينى كه در صورت خطا كردن، از نوجوان خود معذرت مى خواهند؛ والدينى كه به صورت منطقى با نوجوان سخن مى گويند و مباحثه مى كنند و هركدام مسئوليت رفتار خود را مى پذيرند و...، چنين والدينى، نوجوان خود را درك كرده اند.
به دنبال اين درك كردن و حفظ دايمى ارتباط، والدين مى توانند به خوبى اثرگذار، و در صورت لزوم به طور منطقى اثرپذير باشند؛ هم چنين مى توانند در انتخاب دوست، شغل و رشته ى تحصيلى، محل درس و ازدواج و امور اساسى زندگى به او كمك كنند و در حل مشكلات و تنگناهاى خانواده از او كمك بخواهند؛ فرهنگ صحيح خود را به او منتقل نمايند؛ مسئوليت زندگى را براى او توضيح دهند؛ انتظارات او را با واقعيات و محدوديت ها آشنا كنند؛ و آرام آرام از او فردى بسازند كه نه تنها نگران رفتار او در بيرون از منزل نيستند ، بلكه اطمينان داشته باشند كه در هر جمعى قرار گيرد، به صورت منطقى و معقول خود را حفظ مى كند و حتى المقدور به ديگران نيز كمك مى كند.
به عنوان مثال، يكى از مسائل، انتخاب دوست مناسب است. نداشتن دوست و هم بازى و هم گروه، براى نوجوان، شكنجه اى دردناك است؛ لازم است كه خود نوجوان و بزرگ ترها و والدين، در اين موضوع، در موضع انفعال قرار نگيرند؛ والدين هميشه منتظر نباشند كه نوجوانشان دوستى انتخاب كند و بعد آنها نظر بدهند، بلكه با توجه به جهات مختلف، در اين راه پيش قدم شوند، دوستان خوب را معرفى كنند و اگر مناسبت دارد، به خاطر فرزند خود، حتى از رفت و آمد خانوادگى دريغ نورزند.
پی نوشتها:
[1]. درمانگران معروف و نسبتاً موفقى مثل اَكِرمن، بوئن، جرالد پترسون، جِى هيلى، ويرجينيا ستير، و مينوچين، در اين حيطه كار كرده اند.
منبع: جوانان و تهاجم فرهنگى، محمد كاويانى، مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه (1382).
 
راه هاى مقابله با تهاجم فرهنگى چیست؟ چه نوع برنامه ریزى ها و زمینه سازى هایى لازم است؟
نه تهاجم فرهنگى يك امر بسيط است و نه مقابله ى با آن. مهاجمان فرهنگى با تكيه بر زمينه هاى موجود اقدام مى كنند، و براى مقابله با آن نيز، بايد به اصلاح زمينه ها پرداخت؛ و اصلاح زمينه ها كارى است اساسى و دراز مدت و در هم تنيده.[1] ما هيچ گاه نمى توانيم از هجوم دشمن ممانعت به عمل آوريم؛ دشمنى دشمن به همين هجوم هاست؛ لكن مى توانيم تدابيرى بينديشيم و اقداماتى انجام دهيم كه تأثير اين هجوم كم تر شود؛ البته اين تدابير و اقدامات به دست يك نفر و دو نفر انجام نمى شود؛ بلكه بايد تمام جامعه با همه ى امكانات و سوگيرى ها، به دنبال اين هدف باشند. بايد دولت به معناى عام، راديو تلويزيون، سينما، مطبوعات، دبيرستان ها و دانشگاه ها، و همه ى مراكز آموزشى، ادارات و نهادهاى دولتى، به اين مطلب توجه داشته باشند؛ و به طور خلاصه، برنامه و استراتژى فرهنگى داشته باشيم.
حضرت امام(رحمهم الله) مى فرمايند:
دشمن حدود سيصد- چهارصد سال كار كرده است تا فرهنگ اسلامى را از بين ببرد، فرهنگ مادى را جاى گزين كند؛ شما هم بايد برنامه ريزى دراز مدت كنيد؛ از اكنون براى دويست ـ سيصد سال آينده برنامه ريزى كنيد[2]؛
اولين قدم اساسى براى مقابله با تهاجم فرهنگى اين است كه فرهنگ دينى به زبان امروزى و متناسب با نيازهاى امروزى، هم براى افراد جامعه درونى شود و هم در قالب مقررات و قوانين و هنجارهاى اجتماعى، جزء ارزش هاى مسلط جامعه بشود؛ يعنى ظرف فرد و جامعه را خالى نگذاريم و اين خود بسيار مشكل است و قدم دوم اين است كه اگر گروهى اجتماعى يا فرهنگى، به مبارزه با مظروفِ ارائه شده برخاست، با آن به درستى مقابله كنيم؛ اما مادامى كه قدم اول را برنداشته ايم، قدم دوم مصداِ پيدا نمى كند و نوبت به آن نمى رسد.
پی نوشتها:
[1]. براى مطالعه بيش تر ر.ك: محمد كاويانى، ارزش داورى مفاهيم روان شناسى اجتماعى از ديدگاه قرآن،(فصل تبليغات و جنگ روانى)، ص 116.
[2]. ر. ك: امام خمينى، صحيفه نور،ج 2، ص 161 ـ 163؛ ج 5، ص 125 ـ 131 و ج 5، ص 155 ـ 157.
منبع: جوانان و تهاجم فرهنگى، محمد كاويانى، مركز مطالعات و پژوهش هاى فرهنگى حوزه علميه (1382).
 
* نام و نام خانوادگی :
* ایمیل :
تلفن :
* پرسش :